محمد بن هندوشاه نخجوانى
41
صحاح الفرس ( فارسى )
باب تاء [ از كتاب صحاح الفرس ] فصل همز [ ه ] « 1 » آبخوست : جزيره را گويند كه در ميان درياها « 2 » باشد . عنصرى گفت : بيت بر سر باد تند « 3 » و موج بلند * تا بيك آبخوستشان افكند و هم او گفت : بيت « 4 » تنى چند از موج دريا برست * رسيدند نزديكى آبخوست « 5 » آبرفت : سنگ آب خورده باشد . آلست « 6 » : بفتح لام سرين فربه باشد . عسجدى گفت : بيت همچون رطب اندام و چو روغنش « 7 » كف دست * همچون شبه زلفين « 8 » [ و ] چون كوهيش « 9 » آلست « 10 » آهخت « 11 » : بمعنى از جا در آمدنست « 12 » . فردوسى گفت : بيت « 13 » بر آهخت خسرو برانگيخت جوش * همه كشت از آوا [ ى ] او پر خروش الچخت « 14 » : چشم بازداشتن و طمع بود « 15 » . كسائى گفت : بيت « 16 » جز اين داشتم اميد جز اين داشتم الچخت * ندانستم كز [ و ] دور گواژه « 17 » زندم بخت انفست : پردهء عنكبوت باشد « 18 » . خسروى گفت : بيت « 19 » عنكبوت بلاش بر دل من * گرد بر گرد بر تنيد انفست ايفت « 20 » : حاجت باشد « 21 » كه از كسى خواهند . دقيقى گفت : بيت ناسزا را نكنى ايفت كه تا نشود * بسزاوار كنى ايفت ارجت « 22 » دارد « 23 » فصل باء « 24 » بت : آهار جولاهان « 25 » باشد « 26 » و عرب نيز « 27 » ( همىگويد ) « 28 » عماره گفت : بيت « 29 » ريشى چگونه ريشى چون مالهء بت آلود * گويى كه دوش تا روز بر ريش گوه پالود بدست : به عربى « شبر » « 30 » خوانند و اهل آذربايجان « 31 » « وژه » گويند .
--> ( 1 ) - ك : عنوان را ندارد . ( 2 ) - ك : در دريا باشد ( 3 ) - ( ط : شد / ك : بر سر اوج [ ظ : موج شد ] بيك فرهنگ [ ظ : فر كند ] - لغتنامه : « بردشان باد تند و . . . » ) ( 4 ) - ك : اين مثال را ندارد ( 5 ) - ط : نزديكى از آبخوست . ( 6 ) - ط : الت ( 7 ) - ك : چه رغنش ( 8 ) - ط : زلفش ( 9 ) - ك : چه كوهش . ( 10 ) - « لف 47 » : ( « همچون رطب اندام و چون روغنش سرين * همچون شبه زلفگان و چون دنبه الست » و در لغتنامه : « همچون رطب اندام و چو روغنش سراپاى * همچون شبه زلفين و چو پيلستهش آلست » ) . ( 11 ) - ك : آهيخت ( 12 ) - فروزانفر : « مسامحه در تعريف » . ( 13 ) - ك : مثال را ندارد ( 14 ) - ط : الجخت / ك : آل چخت ( 15 ) - ك : « چشم و طمع داشتن است » ( 16 ) - ك : اين مثال را ندارد ( 17 ) - ط : لواژه ( اصلاح بيت با توجه بضبط « لف 38 » ) / ك : ( شمس الدين يكانى گفت : معز الدين و دنيا شاه طغرل * كه انس و جان به دو دارند الجخت ) ( 18 ) - ك : است ( 19 ) - ك : مثال را ندارد ( 20 ) - ط : ايفست ( كذا ) ( 21 ) - ك : است ( 22 ) - ط : اوحب ( 23 ) - ( ك : ناسزا را نكنى الفت [ ظ : ايفت ] تا خوش نشود * چو سزاوار شود ايفت ناكه نشود ( ؟ ) » / لغتنامه : « ناسزا را مكن آيفت كه آبت بشود * بسزاوار كن آيفت كه ارجت دارد » ) ( 24 ) - ك : عنوان را ندارد ( 25 ) - ط : جلاهان ( 26 ) - ك : است ( 27 ) - ك : « نيز » ندارد ( 28 ) - ط : است . ( 29 ) - ( ك : « ريشى چهگونه ريشى حوناله بط آلود * دستى چگونه دستى خرچنگ بلتوانه ( كذا ) » ) ( 30 ) - ط : شهر ( 31 ) - ك : و و اذربايجانى .